محمد الريشهري
63
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
كه امام عليه السلام مرا گفت ، يكى اين است كه زنجيرها و ميخها اينجا ظاهر است . پس به نزديك سيد ابوالحسن الرضا شديم . چون به در سراى وى برسيديم ، خدم و حشم وى را ديديم كه مرا گفتند از سحرگاه سيد ابوالحسن در انتظار توست . تو از جمكرانى ؟ گفتم : بلى . من در حال به درون رفتم و سلام كردم و خدمت كردم . جواب نيكو داد و اعزاز كرد و مرا به تمكين نشاند و پيش از آن كه من حديث كنم ، مرا گفت : « اى حسن مثله ! من خفته بودم در خواب شخصى مرا گفت : حسن مثله ، نام مردى از جمكران پيش تو آيد بامداد بايد آنچه گويد سخن او را مصدّق دارى و بر قول او اعتماد كنى كه سخن او سخن ماست . بايد كه قول او را رد نگردانى » . از خواب بيدار شدم تا اين ساعت منتظر تو بودم . حسن مثله احوال را به شرح با وى بگفت ، در حال بفرمود تا اسبها را زين برنهادند و بيرون آوردند و سوار شدند . چون به نزديك ده رسيدند ، جعفر راعى ، گلّه بر كنار راه داشت . حسن مثله در ميان گله رفت و آن بز از پس همهء گوسفندان مىآمد ، پيش حسن مثله دويد و او آن بز را گرفت كه بها به وى دهد و بز را بياورد . جعفر راعى سوگند ياد كرد كه من هرگز اين بز را نديدهام و در گلهء من نبوده است ، الّا امروز كه مىبينم و هر چند كه مىخواهم كه اين بز را بگيرم ، ميسّر نمىشود و اكنون كه پيش آمد ، پس بز را همچنان كه سيّد فرموده بود در آن جايگاه آوردند و بكشتند و سيّد ابوالحسن الرضا بدين وضع آمدند و حسن مسلم را حاضر كردند و انتفاع از او بستدند و وجوه رهق را بياوردند و مسجد جمكران را به چوب بپوشانيدند و سيّد ابوالحسن الرضا زنجيرها و ميخها را به قم برد و در سراى خود گذاشت . همه بيماران و صاحبعلّتان مىرفتند و خود را در زنجير مىماليدند . خداى تعالى شفاى عاجل مىداد و خوش مىشدند و ابو الحسن محمّد بن حيدر گويد كه به استفاضه شنيدم كه سيّد ابو الحسن الرضا مدفون است در موسويان به شهر قم و بعد از آن فرزندى از آنِ وى را بيمارى نازل شد و وى در خانه شد و سر